پیام بهار

دوشنبه ۲۲ مارس ۲۰۱۰ | | View Comments |

به نام هستی بخش هستی ها

چند روزی است که سکوت سحر گاهان را آواز زیبای بلبلان که برای دیدن گلهای بهار بی تابی میکنند، می شکند. بوی تازه شدن طبیعت به خوبی حس می شود. برگهای به هم پیچیده در حال باز شدن بر شاخه های خشک درختان، تغییر رنگ آهسته جنگلها و ..... آری میرسد اینک بهار.

دیدن این همه زیبایی عقل و هوش از سر هر انسانی می برد و او را در خود محو می سازد. پیام واقعی بهار چیزی دیگر است که همیشه در اثر این زیبایی چشم نواز از دیدگان تشنه دیدار، پنهان می ماند.

آری این زیبایی ها را همه می بینند و حس می کنند. کمی دقت بیشتر می طلبد پیام اصلی اش را دریافت کنیم. او آمده تا بگوید :

ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

آری، یار بی پرده عیان می گوید، دمیدن حیات دوباره به طبیعت که شرق و غرب نمی شناسد و کریمانه همه را در بر می گیرد، نشانه چیست؟

بهار با این همه رنگ و زیبایی آمده بگوید، پرده ها را از جلوی چشمهایتان بالا بزنید. خوب دقت کنید. خوب ببینید و با تمام وجود گوش کنید و حس کنید...

آری خدا در همین نزدیکی هاست، این پیام بهار است که ما را به تفکر درباره سرچشمه این تغییرات فرا می خواند. او می گوید که بیایید و درون خود را همچون طبیعت از خواب چندین ساله بیدار کنید و از این نیروی حیات بخش بهرمند شوید. تازه شوید و از او مدد بخواهید که بخشنده مهربان است. از او بخواهید که بی حساب می بخشد و رحمت بیکران دارد...... عیدتان مبارک . شعر زیبای زیر نیز تقدیم تمامی فارسی زبانان.

بوي باران
بوي سبزه
بوي خاک
شاخه هاي شسته باران خورده پاک
آسمان آبي وابر سفيد
برگهاي سبز بيد
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستوهاي شاد
خلوت گرم کبوترهاي مست
نرم نرمک مي رسد اينک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه هاودشتها
خوش به حال دانه ها وسبزه ها
خوش به حال غنچه هاي نيمه باز
خوش به حال دختر ميخک که مي خندد به ناز خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي در يغ از ما ، در يغ از ما
اگر کامي نگيريم از بهار
گر نکوبي شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش مي شود هفتادرنگ

وقت طلای گرانبها

یکشنبه ۳۱ ژانویهٔ ۲۰۱۰ | | View Comments |

به نام هستی بخش هستی ها
...این لحظه های بیقرار براده های طلای وقت هستند که به تاراج غفلت ها از دست می روند و حسرت به جا مانده از طومار بی حاصل زمان بر باد رفته، روح و آرامش خاطر انسان را در گذر عمر می آزارد و درخشندگی و تحول فکری و جلوه گری آینه زندگی را مه زده می کند.
آری دفتر عمر من در نانسی به اندازه یک ماه دیگر ورق خورد! بامداد 24 ژانویه 2010 است. زمان به سرعت اما سنگین می گذرد. هوای این شهر دایم ابر و مه است و اکثر اوقات باران و برف می بارد، هوا دیر روشن می شود و زود تاریک. مردم همه شادان در سر کار های خویش حاضر می شوند. هنوز آدم عبوس و ناراحت ندیده ام. همه میخندند، شادند، از این که کاری برای کسی انجام میدهند خوشحالند. وقت را ارج می نهند. هر کاری با گرفتن وقت قبلی انجام میشود تا وقت هیچ یک از طرفین تلف نشود. حتی یک آژانس مسکن! که گاها برای چند روز بعد وقت تعیین میکند.
طی این دو ماه حضور در این کشور پیشرفته، برای خویش و هموطنانم بسیار متاسف شدم. همه چیز با نظم و ترتیب خاصی انجام میشود و برای هیچ کاری لازم نیست از ساعت 5 صبح توی صف بایستی و بلرزی تا صبح جزء نفرات اول باشی و به بقیه کارهایت برسی. لازم نیست برای هر کاری اول به دنبال آشنا باشی که کارت راحت تر و البته با منت فراوان انجام شود. همه در دادن اطلاعات لازم در مورد هر کاری با کمال اشتیاق و با روی خندان پاسخ گو هستند. این در حالی است که ما خارجی هستیم و غریبه! آیا در ایران با افغانی های بیچاره این جور رفتار می کنند.
زن و مرد هیچ فرقی نمی کنند و اکثر کارهایی که در جامعه ما فقط مخصوص مردان است، اینجا زنان هم با کیفیت خوب و شاید بهتر از مردها انجام می دهند. راننده اتوبوس، کامیون اداره پست، کارمندان اکثر ادارات، بانکها و... همه زن هستند. در محل کارشان معمولا موزیک پخش میکنند، حتی در حین کار حرکاتی همچون رقص انجام می دهند و با مشتری ها میخندند.
سیاه، سفید، مسیحی، مسلمان و... هیچ فرقی باهم ندارند و همه از حقوق یکسان برخوردار هستند. همه کارها بر اساس توانایی و دانش افراد تقسیم شده و افراد نیز نیازی به ظاهر سازی برای استخدام ندارند.( یاد کارگران سلف دانشگاه خودمان افتادم که برای جلوگیری از اخراج شدن پیشانی خویش را داغ نهادند تا به دیگران ثابت کنند که نماز می خوانند. در حالی که من تا کنون روی پیشانی مراجع بزرگ تشیع هیچ اثری ندیده ام و این مومنان واقعی همواره چهره ای نورانی و مهربان دارند.)
وسایل حمل و نقل عمومی از وضعیت بسیار مطلوبی برخوردار است. کافی است یک نگاه به سایت اینترنتی مربوطه بیاندازی و سر ساعت به ایستگاه بروی، اتوبوس هم با 1 یا 2 دقیقه تاخیر یا تعجیل میرسد. آنقدر تعداد اتوبوسها زیاد هست که پاسخگوی جمعیت باشد به طوری که با آرامش سوار و پیاده شوی. اما در ایران ما، برای سوار شدن به اتوبوس باید اینقدر بایستی تا یک وعده غذای یک بزغاله زیر پایت سبز شود.به علت کمبود اتوبوس تازه اگر جایی باشد که بتوانی سوار شوی. کسی برای دادن کرایه یا بلیط با کسی دعوا نمی کند. همه خود را موظف به زدن کارت بلیط خود می دانند و من بارها شاهد تلاش این مردم برای زدن کارتشان در اتوبوس های برقی (یا تخام) بوده ام، هنگامی که یکی از دستگاه ها کار نمی کرده تمام دستگاهای دیگر را چک میکنند تا بلیط بدهند. اما ایران و ایرانی...!؟ چرا مردم ما که با این مصیبت و فشار سوار اتوبوس میشوند برای رهایی از آن محیط مملو از جمعیت باید فریاد بزند یا خانومها از آخر اتوبوس فریاد بزنند و راننده نشنود، دوباره آقایان همنوایی کنند.؟ اما اینها فقط یک دکمه را میزنند و فقط! قصد از این پرگویی ها این بود که ما در ایران به برباد دادن وقت عادت کرده ایم و بر این متاع گران بها چوب حراج زده ایم که البته خود مقصر نیستیم.
هفته قبل رفتم به کتابخانه شهرداری اینجا که بهش می گویند (Mediatheque) ، برخورد کارکنان آنجا آنقدر دلچسب بود که واقعا یاد کتابخانه های ایران و کارکنانش افتادم. فقط نیم ساعت یک بازدید از قسمتهای مختلف برایم هماهنگ کردند. یکی از کاکنان آمد و تمام قسمتهای مختلف را به من توضیح داد و بعد گفتند اگر مناسب است بفرمایید و ثبت نام کنید! با رویی خوش و سرشار از انرژی ! آیا ما مسلمان واقعی هستیم ؟ عیب آنها این است که نماز نمی خوانند، مشروب میخورند و حجاب رعایت نمی کنند. اما در عوض دروغ نمی گویند، غیبت نمی کنند، در خدمت خلق خدا هستند، تمام تلاش خویش را برای انجام وظیفه شان بکار میگیرند، در ساعات کاری ثانیه ای وقت تلف نمی کنند، در زندگی مردم سرک نمی کشند، اگر قسمتی از بدن زنی پوشیده نیست چشمانشان 4 تا نمی شود، دزدی نمی کنند و.... ما متاسفانه ادعای اسلام، آخرین و کاملترین دین را داریم که همه این مسایل در آن توصیه شده و اجرای آنها واجب اما ....!؟ آیا ما مسلمانیم؟ به اینها کاری ندارم. در این مدت به این جملات دکتر شریعتی فکر میکردم:

اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم. وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخش

هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن
دکتر شريعتي

فلسفه قیام حسینی

جمعه ۲۵ دسامبر ۲۰۰۹ | برچسبها: | View Comments |


این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست
این چه شمعیست که جانها همه پروانه اوست
او کیست که تمامی آزادمردان از هر مکتب و مذهبی شیفته مرام او هستند. آیا این شیفتگی جز با شناخت تمامی ابعاد قیامش متصور است. آیا فقط به سروسینه زدن و گریستن بر او و بی هیچگونه آگاهی معنای شیفتگی می دهد. آیا نکوداشت عقیده او، همچون برگزاری صرف مراسم عزاداری سالیانه برایمان اهمیت دارد . براستی جهت شناخت فلسفه قیام حسینی چه میزان تلاش داشته ایم. آیا واقعا همانطور که پیروان نظریه شهید جاوید می گویند، او برای رسیدن به قدرت قیام کرد. یا واقعا همانطور که پیروان نظریه شهید آگاه می گویند، او با علم رفت تا در کربلا شهید گردد و تشیع را تا امروز بیمه نماید. نه هیچکدام از این دو نظریه برای فلسفه قیامش کافی به نظر نمی رسد و کوچکتر از بهایی است که پرداخت شده است. او خروج نکرد جز برای دو مهم، امر به معروف و نهی از منکر و احیای دین جدش. اینکه او فلسفه قیامش را در امر به معروف و نهی از منکر و احیای دین جدش می داند، چه معنایی دارد. آیا جز این است که اگر انحرافی در دین محمد پدید آمد، تکلیف چیست. با ارزشترین ها را باید برای احیای دین محمد داد حتی اگر آن خون خدا باشد.
السلام علیک یا ثارالله وابن ثاره

پنجشنبه ۲۴ دسامبر ۲۰۰۹ | | View Comments |

ایرانی هر کحا باشد قلبش برای ایران و ایرانی می طپد
لحظه لحظه زندگی انسان سرشار از خاطرات تلخ و شیرین است. خاطراتی که زندگی ما را تشکیل می دهند و گاهی تا آخرین لحظه عمر نیز باعث شادی یا رنجش خاطرمان می شوند. خاطره سازترین وقایعی که در زندگی رخ می دهند، بیشتر در زمان های خاصی صورت می گیرند. فرصت ها نیز مانند ابرها در حرکتند و تکرارناپذیرند. به راحتی می توان ادعا کرد که یکی از زیباترین و خاطره سازترین مقاطع زمانی، سفرهایی است که هر کس در طول عمر خویش انجام می دهد.چه سفرهای کوتاه و داخل شهری و چه سفرهای طولانی و بلند مدت و این مطلب را با رجوع به سفرنامه ها می توان دریافت.
درست یک ماه پیش حال عجیبی داشتم که تا اون روز تجربه نکرده بودم. یک سفر، سفری با شرایط خاص. هر چند به غیر از 18 سال از عمرم (یعنی پایان دبیرستان) آنقدر به تنهایی و با وسایل گوناگون سفر کرده ام که شمار آن را نمی دانم، این سفر چیز دیگری بود. قرار بود 24 نوامبر به پاریس سفر کنم. اولین باری بود که از کشور خارج می شدم. زبان فرانسه هم بسیار کم می فهمیدم و شنیده بودم که فرانسوی ها هم انگلیسی نمی فهمند. دلهره عجیبی داشتم از یک طرف ترس از نابلدی و از طرف دیگر ترک خانواده،نزدیکان و دوستان عرصه را بر من تنگ کرده بود. تنها نکته امید بخش بعد از لطف خدا -که همیشه در زندگیم جریان داشته-، نامه های الکترونیکی دریافتی از چند هموطن مشغول به تحصیل در نانسی بود. بله دوستان آقای دکتر شهرام کریمی که تازه درسش تمام شده بود و به ایران بازگشته بود. با کوله باری از تشویش و نگرانی پس از 5 ساعت پرواز در فرودگاه پاریس هواپیما به زمین نشست. قرار بود پسرخاله یکی از دوستان که سالهاست مقیم پاریس است، مرا از فرودگاه تا ایستگاه قطار همراهی کند. با دیدن او که منتظر من ایستاده بود، نفس راحتی کشیدم و توان جابجایی چمدانهای سنگین را پیدا کردم. پس از تهیه بلیط TGV و تحمل مسافرتی یک و نیم ساعته دیگر به ایستگاه شهر نانسی رسیدم و با هر زحمتی بود وسایل را جابجا کردم. به قول فریدون مشیری ، همه تن چشم شدم و خیره به دنبال یک چهره ایرانی گشتم. بعد از کمی جستجو از آنجا که ایرانی هر کجا که باشد ایرانی است و قلبش برای ایران و ایرانی می طپد، دیدم که آقای سیامک پرکار با چهره ای گشاده و خندان به استقبالم آمد. واقعا لحظه وصف ناپدیری بود. انگار بار سنگینی از دوشم برداشته شد و انرژی مظاعفی گرفتم. گفت باید منتظر باشیم تا یکی از دوستان با ماشین به دنبال ما بیاید. راستش توی ایران کسی اینقدر ما را تحویل نمی گرفت! . در همان چند لحظه کوتاه که منتظر بودیم شکر خداوند بزرگ را گفتم و از او خواستم که این حس دوستی و مودت را هیچ گاه از انسانها نگیرد، به ویژه ایرانی ها که در جهان سمبل عشق و محبت به هم نوع هستند. بله اون کسی که ما منتظرش بودیم جناب آقای زندی بود که اون روز بعد از ظهر را به ما اختصاص داده بودند. خلاصه با زحمات و تلاش این دو بزرگوار نا باورانه شاهد انجام تمام کارها بودم به طوریکه شب توی اتاق خودم در خوابگاه خوابیدم. روزی پر از اضطراب اما با پایانی خوش بود که تا آخرین لحظه عمرم فراموش نخواهم کرد.
روزهایی که من تصور میکردم خیلی به من سخت بگذرد، با لطف خدا و همراهی دوستان به روزهایی خوب تبدیل شد. ایام هم ایام خوبی بود توی همین ماه گدشته ایرانی های مقیم نانسی سه بار به مناسبتهای عید قربان، عید غدیر و شب یلدا دور هم جمع شدند. فرصت خوبی بود تا با این هم وطنهای دوست داشتنی و خون گرم آشنا شوم . به داشتن اینچنین هم میهنانی بر خود می بالم که در غربت نیز بر آیین های ایرانی و اسلامی خویش پایبندند و اهمیت بسیار می دهند.
شاید به ازاء یک ماه حضور پرگویی کردم، در پایان بر خود لازم می دانم از جناب آقای حسن زاده که برای اخذ ویزا کمکهای بسیاری نمودند و خانواده های زندی، پرکار، سعیدی و جناب آقای شاهین زمان که باعث شدند این یک ماه سخت به روزهایی خوب همرا با شادی و آرامش فکری و روحی مبدل گردد، تشکر نمایم چرا که (من لم يشكر المخلوق لم يشكر الخالق ) و امیدوارم در آینده ادامه دهنده راه این عزیزان در کمک به تازه وارد هایی چون خودم باشم.
جمشیدپور