پنجشنبه ۲۴ دسامبر ۲۰۰۹ | | |

ایرانی هر کحا باشد قلبش برای ایران و ایرانی می طپد
لحظه لحظه زندگی انسان سرشار از خاطرات تلخ و شیرین است. خاطراتی که زندگی ما را تشکیل می دهند و گاهی تا آخرین لحظه عمر نیز باعث شادی یا رنجش خاطرمان می شوند. خاطره سازترین وقایعی که در زندگی رخ می دهند، بیشتر در زمان های خاصی صورت می گیرند. فرصت ها نیز مانند ابرها در حرکتند و تکرارناپذیرند. به راحتی می توان ادعا کرد که یکی از زیباترین و خاطره سازترین مقاطع زمانی، سفرهایی است که هر کس در طول عمر خویش انجام می دهد.چه سفرهای کوتاه و داخل شهری و چه سفرهای طولانی و بلند مدت و این مطلب را با رجوع به سفرنامه ها می توان دریافت.
درست یک ماه پیش حال عجیبی داشتم که تا اون روز تجربه نکرده بودم. یک سفر، سفری با شرایط خاص. هر چند به غیر از 18 سال از عمرم (یعنی پایان دبیرستان) آنقدر به تنهایی و با وسایل گوناگون سفر کرده ام که شمار آن را نمی دانم، این سفر چیز دیگری بود. قرار بود 24 نوامبر به پاریس سفر کنم. اولین باری بود که از کشور خارج می شدم. زبان فرانسه هم بسیار کم می فهمیدم و شنیده بودم که فرانسوی ها هم انگلیسی نمی فهمند. دلهره عجیبی داشتم از یک طرف ترس از نابلدی و از طرف دیگر ترک خانواده،نزدیکان و دوستان عرصه را بر من تنگ کرده بود. تنها نکته امید بخش بعد از لطف خدا -که همیشه در زندگیم جریان داشته-، نامه های الکترونیکی دریافتی از چند هموطن مشغول به تحصیل در نانسی بود. بله دوستان آقای دکتر شهرام کریمی که تازه درسش تمام شده بود و به ایران بازگشته بود. با کوله باری از تشویش و نگرانی پس از 5 ساعت پرواز در فرودگاه پاریس هواپیما به زمین نشست. قرار بود پسرخاله یکی از دوستان که سالهاست مقیم پاریس است، مرا از فرودگاه تا ایستگاه قطار همراهی کند. با دیدن او که منتظر من ایستاده بود، نفس راحتی کشیدم و توان جابجایی چمدانهای سنگین را پیدا کردم. پس از تهیه بلیط TGV و تحمل مسافرتی یک و نیم ساعته دیگر به ایستگاه شهر نانسی رسیدم و با هر زحمتی بود وسایل را جابجا کردم. به قول فریدون مشیری ، همه تن چشم شدم و خیره به دنبال یک چهره ایرانی گشتم. بعد از کمی جستجو از آنجا که ایرانی هر کجا که باشد ایرانی است و قلبش برای ایران و ایرانی می طپد، دیدم که آقای سیامک پرکار با چهره ای گشاده و خندان به استقبالم آمد. واقعا لحظه وصف ناپدیری بود. انگار بار سنگینی از دوشم برداشته شد و انرژی مظاعفی گرفتم. گفت باید منتظر باشیم تا یکی از دوستان با ماشین به دنبال ما بیاید. راستش توی ایران کسی اینقدر ما را تحویل نمی گرفت! . در همان چند لحظه کوتاه که منتظر بودیم شکر خداوند بزرگ را گفتم و از او خواستم که این حس دوستی و مودت را هیچ گاه از انسانها نگیرد، به ویژه ایرانی ها که در جهان سمبل عشق و محبت به هم نوع هستند. بله اون کسی که ما منتظرش بودیم جناب آقای زندی بود که اون روز بعد از ظهر را به ما اختصاص داده بودند. خلاصه با زحمات و تلاش این دو بزرگوار نا باورانه شاهد انجام تمام کارها بودم به طوریکه شب توی اتاق خودم در خوابگاه خوابیدم. روزی پر از اضطراب اما با پایانی خوش بود که تا آخرین لحظه عمرم فراموش نخواهم کرد.
روزهایی که من تصور میکردم خیلی به من سخت بگذرد، با لطف خدا و همراهی دوستان به روزهایی خوب تبدیل شد. ایام هم ایام خوبی بود توی همین ماه گدشته ایرانی های مقیم نانسی سه بار به مناسبتهای عید قربان، عید غدیر و شب یلدا دور هم جمع شدند. فرصت خوبی بود تا با این هم وطنهای دوست داشتنی و خون گرم آشنا شوم . به داشتن اینچنین هم میهنانی بر خود می بالم که در غربت نیز بر آیین های ایرانی و اسلامی خویش پایبندند و اهمیت بسیار می دهند.
شاید به ازاء یک ماه حضور پرگویی کردم، در پایان بر خود لازم می دانم از جناب آقای حسن زاده که برای اخذ ویزا کمکهای بسیاری نمودند و خانواده های زندی، پرکار، سعیدی و جناب آقای شاهین زمان که باعث شدند این یک ماه سخت به روزهایی خوب همرا با شادی و آرامش فکری و روحی مبدل گردد، تشکر نمایم چرا که (من لم يشكر المخلوق لم يشكر الخالق ) و امیدوارم در آینده ادامه دهنده راه این عزیزان در کمک به تازه وارد هایی چون خودم باشم.
جمشیدپور

blog comments powered by Disqus