وقت طلای گرانبها

یکشنبه ۳۱ ژانویهٔ ۲۰۱۰ | | View Comments |

به نام هستی بخش هستی ها
...این لحظه های بیقرار براده های طلای وقت هستند که به تاراج غفلت ها از دست می روند و حسرت به جا مانده از طومار بی حاصل زمان بر باد رفته، روح و آرامش خاطر انسان را در گذر عمر می آزارد و درخشندگی و تحول فکری و جلوه گری آینه زندگی را مه زده می کند.
آری دفتر عمر من در نانسی به اندازه یک ماه دیگر ورق خورد! بامداد 24 ژانویه 2010 است. زمان به سرعت اما سنگین می گذرد. هوای این شهر دایم ابر و مه است و اکثر اوقات باران و برف می بارد، هوا دیر روشن می شود و زود تاریک. مردم همه شادان در سر کار های خویش حاضر می شوند. هنوز آدم عبوس و ناراحت ندیده ام. همه میخندند، شادند، از این که کاری برای کسی انجام میدهند خوشحالند. وقت را ارج می نهند. هر کاری با گرفتن وقت قبلی انجام میشود تا وقت هیچ یک از طرفین تلف نشود. حتی یک آژانس مسکن! که گاها برای چند روز بعد وقت تعیین میکند.
طی این دو ماه حضور در این کشور پیشرفته، برای خویش و هموطنانم بسیار متاسف شدم. همه چیز با نظم و ترتیب خاصی انجام میشود و برای هیچ کاری لازم نیست از ساعت 5 صبح توی صف بایستی و بلرزی تا صبح جزء نفرات اول باشی و به بقیه کارهایت برسی. لازم نیست برای هر کاری اول به دنبال آشنا باشی که کارت راحت تر و البته با منت فراوان انجام شود. همه در دادن اطلاعات لازم در مورد هر کاری با کمال اشتیاق و با روی خندان پاسخ گو هستند. این در حالی است که ما خارجی هستیم و غریبه! آیا در ایران با افغانی های بیچاره این جور رفتار می کنند.
زن و مرد هیچ فرقی نمی کنند و اکثر کارهایی که در جامعه ما فقط مخصوص مردان است، اینجا زنان هم با کیفیت خوب و شاید بهتر از مردها انجام می دهند. راننده اتوبوس، کامیون اداره پست، کارمندان اکثر ادارات، بانکها و... همه زن هستند. در محل کارشان معمولا موزیک پخش میکنند، حتی در حین کار حرکاتی همچون رقص انجام می دهند و با مشتری ها میخندند.
سیاه، سفید، مسیحی، مسلمان و... هیچ فرقی باهم ندارند و همه از حقوق یکسان برخوردار هستند. همه کارها بر اساس توانایی و دانش افراد تقسیم شده و افراد نیز نیازی به ظاهر سازی برای استخدام ندارند.( یاد کارگران سلف دانشگاه خودمان افتادم که برای جلوگیری از اخراج شدن پیشانی خویش را داغ نهادند تا به دیگران ثابت کنند که نماز می خوانند. در حالی که من تا کنون روی پیشانی مراجع بزرگ تشیع هیچ اثری ندیده ام و این مومنان واقعی همواره چهره ای نورانی و مهربان دارند.)
وسایل حمل و نقل عمومی از وضعیت بسیار مطلوبی برخوردار است. کافی است یک نگاه به سایت اینترنتی مربوطه بیاندازی و سر ساعت به ایستگاه بروی، اتوبوس هم با 1 یا 2 دقیقه تاخیر یا تعجیل میرسد. آنقدر تعداد اتوبوسها زیاد هست که پاسخگوی جمعیت باشد به طوری که با آرامش سوار و پیاده شوی. اما در ایران ما، برای سوار شدن به اتوبوس باید اینقدر بایستی تا یک وعده غذای یک بزغاله زیر پایت سبز شود.به علت کمبود اتوبوس تازه اگر جایی باشد که بتوانی سوار شوی. کسی برای دادن کرایه یا بلیط با کسی دعوا نمی کند. همه خود را موظف به زدن کارت بلیط خود می دانند و من بارها شاهد تلاش این مردم برای زدن کارتشان در اتوبوس های برقی (یا تخام) بوده ام، هنگامی که یکی از دستگاه ها کار نمی کرده تمام دستگاهای دیگر را چک میکنند تا بلیط بدهند. اما ایران و ایرانی...!؟ چرا مردم ما که با این مصیبت و فشار سوار اتوبوس میشوند برای رهایی از آن محیط مملو از جمعیت باید فریاد بزند یا خانومها از آخر اتوبوس فریاد بزنند و راننده نشنود، دوباره آقایان همنوایی کنند.؟ اما اینها فقط یک دکمه را میزنند و فقط! قصد از این پرگویی ها این بود که ما در ایران به برباد دادن وقت عادت کرده ایم و بر این متاع گران بها چوب حراج زده ایم که البته خود مقصر نیستیم.
هفته قبل رفتم به کتابخانه شهرداری اینجا که بهش می گویند (Mediatheque) ، برخورد کارکنان آنجا آنقدر دلچسب بود که واقعا یاد کتابخانه های ایران و کارکنانش افتادم. فقط نیم ساعت یک بازدید از قسمتهای مختلف برایم هماهنگ کردند. یکی از کاکنان آمد و تمام قسمتهای مختلف را به من توضیح داد و بعد گفتند اگر مناسب است بفرمایید و ثبت نام کنید! با رویی خوش و سرشار از انرژی ! آیا ما مسلمان واقعی هستیم ؟ عیب آنها این است که نماز نمی خوانند، مشروب میخورند و حجاب رعایت نمی کنند. اما در عوض دروغ نمی گویند، غیبت نمی کنند، در خدمت خلق خدا هستند، تمام تلاش خویش را برای انجام وظیفه شان بکار میگیرند، در ساعات کاری ثانیه ای وقت تلف نمی کنند، در زندگی مردم سرک نمی کشند، اگر قسمتی از بدن زنی پوشیده نیست چشمانشان 4 تا نمی شود، دزدی نمی کنند و.... ما متاسفانه ادعای اسلام، آخرین و کاملترین دین را داریم که همه این مسایل در آن توصیه شده و اجرای آنها واجب اما ....!؟ آیا ما مسلمانیم؟ به اینها کاری ندارم. در این مدت به این جملات دکتر شریعتی فکر میکردم:

اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم. وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخش

هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن
دکتر شريعتي